دا ... تیرم بزن و نرو

پدر آمده است از سر کار
نویسنده : محسن علیزاده - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠

احتزاز پرده یک پنجره

در 

شرجی باد یک تابستان

کودکی بر ایوان

حذ دیدار پدر از این بالا

رقص بی وزن پوسته یک پفک

از ایوان تا تخت شیشه یک اتوبوس

و از آنجا تا

قیر داغ آسفالت

و صدای مادر :    دخترم     دخترم

و صدای دختر :   مامان      بابا    بابا

و نگاهی تا بالا

خنده ای کوتاه اما از ته قلب

و پدر آمده است از سر کار


comment نظرات ()
توهم باور
نویسنده : محسن علیزاده - ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠

به قاموسم بیاموزم

در این ظلمات

در این یاس به خون آغشته مایوس

چراغی نیست تا روشن کند راه و

دروغ است قصه فانوس

نه ایمانم،نه چشمانم،نه وجدانم

نه آن عشق اهورایی و مردانم

هزاران لعنت و نفرین

به این کابوس شک آلود

به این شک چراغ آلوده خاموش


comment نظرات ()
تقدیم به : ابهر روزبهان
نویسنده : محسن علیزاده - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩

 (1)

حالا
تو رفته ای و من...
آویزان به ریسمان
میان زمین آسمان
الغوث الغوث گویان
در انتظار چون تویی
مو سپید میکنم
کاش  کاش آن شب میمردم
که تنها سهمم ازین عذاب همان دست نیافته بود

 (2)

حالا

سگهای چشمانم برای تو

من از این همه هیچ نمی خواستم

جز او که رفت و

سگهای چشمانش مرا تکه تکه کردند

 

(٣)

میدانستم
از بر و بهر
به ابهر میرسی
هنوز ابهری یا موجی از بحر دیگری
حالا به کدامین بهر بجو یمت


comment نظرات ()
دروغ گو.........
نویسنده : محسن علیزاده - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸

برای آنکه دروغ میگفت، که دروغ گوست

از جام عشق لیلی

ما بی نسیب ماندیم

در کار هر هنر هم

اما دریغ ماندیم

از پنجره گذشتیم

اما دریغ از نور

به جاده رسیدیم

اما دریغ از وصل

رفتیم تا سیاهی اما نبود امید

تا روز های بی شب

اما نبود جز درد

مردست هر امیدی

با هر طلوع خورشید

مثل طلوع هر انس

با مرگ هرشب من

حالا که هدیه تو

 جز جاده نبودست

دیگر چه میتوان خواست

جز مرگ مثل هرشب

 


comment نظرات ()
دختر باران
نویسنده : محسن علیزاده - ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸

برای دختر باران که در بارشی کوتاه و مختصر هر بار تمام خاکها را تجربه کرد

این گونه فر که باشد

شیده که چون تو هستی

همچون نیاز بودن

سرشار راز هستی

بر این کویر بی آب

باریدن ار توانی

شاید دوباره بینی

اسرار جاودانی

بگذار تا ببلعد

این پیکر کویرم

احساس بودنت را

ای حرف بی زبانی

چون کودکی باران

رازی نهفته داری

تو دخت باران باش

من آن کویر خالی

 


comment نظرات ()
بی خیال
نویسنده : محسن علیزاده - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸

بر کرکره های مغزم قفل میزنم

و خیال

رهسپار کوچه های با تو بودن نیست .

بیا

همه چیز را به گور فردا بسپار

از این گندم بخور

نمدانم

انکه می خندید  خدا بود یا شیطان .


comment نظرات ()
((ظهور حرف))
نویسنده : محسن علیزاده - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸

 حضور فاجعه از حد حادثه گذشته بود.

ظهور حرف

بر منحنی دولب

چیره گشته بود .

گناه  بود یا ثواب؟

حضور فاجعه از حد حادثه گذشته بود.

دوباره ترس

ماندن بر پل همیشگی

دوباره هوار

خیال،جاودانگی

دوباره نگاه،علامت سوال

حضور فاجعه از حد حادثه گذشته بود.


comment نظرات ()
روز مرگی
نویسنده : محسن علیزاده - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۸

ما ایم و جمله مستی

در دام خود پرستی

دیریست در خرابیم

در این جدال هستی

در حسرت نگاری

در دام انتظاری

شب گشته روزهامان

بی چشم انتظاری

بی نور هر امیدی

در حسرت سپیدی

تا صبح راه رفتیم

با شب زنده داری

کس را نکرد پیدا

شب تا به او بگوید

میراث دار دردم

در دام این تکرر

قبل از طلوع فجری

در انتظار مرگرم


comment نظرات ()
← صفحه بعد