زیاد فکر نکن
چمن برای روییدن
زجری نمیکشد
احمق من بودم
که دلم
حتی برای لباسهایم
که تنها مانده بودند
می سوخت
فلاسفه دنیا
دنبال علت سوراخ شدن لایه ازن میگردند
و هر روز
قطر زمین را با دقت بیشتری اندازه میگیرند
اما
تنها حقیقت مطلق تویی
واین که
من دوستت دارم
ببین
به یادگار قسم
دوستت دارم
هرچند
هیچ وقت کسی رسم آن را یادم نداد
راستش نمیدان
سیب تو کرمو بود یا
بی مزگی دهان من
که هیچ وقت
طعمت بر مذاقم خوش نیام
ای بکارت گاز خورده
ناگزیرم از تفت کردنت
میترسم
وقتی خون
که شاید اولین و بارز ترین عامل نجاست است
کف خانه مان را فرش کرد
به این بیندیشی
که حالا تطهیر خانه را چه کنی ، تا جنازه من
که همیشه وسواس داشتی
حتی در این که چگونه دوستت داشته باشم
من مردم
آن روز که التماست میکردم
داشتم جان میدادم
ندیدی؟
حالا نمیدانم شبها
چه کسی را در آغوش میگیری؟
نمیدانم
کدام احمق بود گفت
سکوت علامت رضا است
سکوت تنها
علامت ممتد بیتفاوتی است
حالا هرچه میخواهی فریاد کن
من تنها سکوت میکنم
سکوت
احتزاز پرده یک پنجره
در
شرجی باد یک تابستان
کودکی بر ایوان
حذ دیدار پدر از این بالا
رقص بی وزن پوسته یک پفک
از ایوان تا تخت شیشه یک اتوبوس
و از آنجا تا
قیر داغ آسفالت
و صدای مادر : دخترم دخترم
و صدای دختر : مامان بابا بابا
و نگاهی تا بالا
خنده ای کوتاه اما از ته قلب
و پدر آمده است از سر کار
به قاموسم بیاموزم
در این ظلمات
در این یاس به خون آغشته مایوس
چراغی نیست تا روشن کند راه و
دروغ است قصه فانوس
نه ایمانم،نه چشمانم،نه وجدانم
نه آن عشق اهورایی و مردانم
هزاران لعنت و نفرین
به این کابوس شک آلود
به این شک چراغ آلوده خاموش