دا ... تیرم بزن و نرو

زیاد فکر نکن
نویسنده : محسن علیزاده - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠

زیاد فکر نکن

چمن برای روییدن 

زجری نمیکشد

احمق من بودم

که دلم

حتی برای لباسهایم

که تنها مانده بودند

می سوخت  


comment نظرات ()
حقیقت
نویسنده : محسن علیزاده - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠

فلاسفه دنیا

دنبال علت سوراخ شدن لایه ازن میگردند

و هر روز

 قطر زمین را با دقت بیشتری اندازه میگیرند

اما

تنها حقیقت مطلق تویی

واین که

من دوستت دارم


comment نظرات ()
ناگزیر
نویسنده : محسن علیزاده - ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠

ببین

به یادگار قسم

دوستت دارم

هرچند

هیچ وقت کسی رسم آن را یادم نداد

راستش نمیدان

سیب تو کرمو بود یا

بی مزگی دهان من

که هیچ وقت

طعمت بر  مذاقم خوش نیام

ای بکارت گاز خورده

ناگزیرم از تفت کردنت


comment نظرات ()
وسواس
نویسنده : محسن علیزاده - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠

 

میترسم

 

وقتی خون

 

که شاید اولین و بارز ترین عامل نجاست است

 

کف خانه مان را فرش کرد

 

به این بیندیشی

 

که حالا تطهیر خانه را چه کنی ، تا جنازه من

 

که همیشه وسواس داشتی

حتی در این که چگونه دوستت داشته باشم


comment نظرات ()
تحقیر
نویسنده : محسن علیزاده - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠

من مردم

آن روز که التماست میکردم

داشتم جان میدادم          

ندیدی؟

حالا نمیدانم شبها

چه کسی را در آغوش میگیری؟


comment نظرات ()
سکوت
نویسنده : محسن علیزاده - ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

نمیدانم

کدام احمق بود گفت

سکوت  علامت رضا است

سکوت  تنها

علامت ممتد بیتفاوتی است

حالا هرچه میخواهی فریاد کن

من تنها سکوت میکنم

سکوت


comment نظرات ()
پدر آمده است از سر کار
نویسنده : محسن علیزاده - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠

احتزاز پرده یک پنجره

در 

شرجی باد یک تابستان

کودکی بر ایوان

حذ دیدار پدر از این بالا

رقص بی وزن پوسته یک پفک

از ایوان تا تخت شیشه یک اتوبوس

و از آنجا تا

قیر داغ آسفالت

و صدای مادر :    دخترم     دخترم

و صدای دختر :   مامان      بابا    بابا

و نگاهی تا بالا

خنده ای کوتاه اما از ته قلب

و پدر آمده است از سر کار


comment نظرات ()
توهم باور
نویسنده : محسن علیزاده - ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠

به قاموسم بیاموزم

در این ظلمات

در این یاس به خون آغشته مایوس

چراغی نیست تا روشن کند راه و

دروغ است قصه فانوس

نه ایمانم،نه چشمانم،نه وجدانم

نه آن عشق اهورایی و مردانم

هزاران لعنت و نفرین

به این کابوس شک آلود

به این شک چراغ آلوده خاموش


comment نظرات ()
← صفحه بعد